2006-11-01

بچه بچه بچه

شنا کردن خلاف جریان آب دو دلیل می‌تونه داشته باشه:‌ ۱. نبوغ ۲.جهالت با توجه به این که سال‌هاست تو ایران نابغه‌ای دیده نشده (اون‌هایی که بوی نبوغ می‌دادند همه رفتند، دارند می‌رند و دیگر زاده نخواهند شد) مطمئناً عرایض مترسک‌های قدرت ایران از روی جهالته. من به شخصه منتظر تأییدیه خانم بهروزی دبیر کل جامعهٔ زینب بودم که حرکات خود را برای افزایش جمعیت خانواده آغاز کنم. جداً داستان همونه که یک کوری راه می‌افته و بقیه هم الله الله کنان دنبالش. مسئلهٔ کنترل جمعیت یک مسئلهٔ حل شده است که بحث کردن در موردش معنی نداره. هر عقل سلیمی متوجه می‌شه با توجه به محدود بودن منابع و امکانات و رشدی که بشر توی دو دههٔ قبل داشته، امکان بهره‌مندی همهٔ انسان‌ها از امکانات و منابع وجود نداره. همین ۲-۳ سال پیش بود که آب آشامیدنی تهران را جیره‌بندی کرده بودند به بهانهٔ کم بارانی. بحث کم بارانی یک بحثه، بحث رشد جمعیت چیزی دیگه. زمانی که جمعیت تهران این قدر بالا رفته، به میزان کافی اگر باران هم بیاد باز هم مسئلهٔ کم آبی مطرحه. توی این یکی دو سال هم با افزایش میزان آب‌های چاه‌ها به آب خوراکی تونستند مسئلهٔ کم آبی رو کمی التیام ببخشند وگرنه هنوز که هنوزه امکان کم آبی توی تهران هست. حالا این خانم ابتکار زده که جمعیت تهران نباید زیاد شه، اما شهرستان‌ها چرا. یکی نیست بگه شهرستان‌ها همین الآن از کمبود امکانات می‌نالند، وقتی یک بار مسیر خانواده‌های شهرستانی به تهران می‌افته دیگه بر نمی‌گردند شهرستانشون از بس که بی‌امکاناتی کشیدند. حالا باز هم می‌خوایند رشد جمعیت داشته باشید به چه قیمتی و بالاتر از اون به چه هدفی؟ مگه انسان‌ها مثل گوسفندها هستند که هر چه جمعیتشون بیشتر باشه، مفید‌تر هستند؟ مگه کشور هند که ۱ میلیارد جمعیت داره کجای دنیا رو گرفته که که کشور آلمان با ۸۰ میلیون نفر نتونسته بگیره؟ تا چه حد جهالت، تا چه حد نادانی؟

2006-10-28

انسان-حیوان

می‌شه گفت هر انسانی ملغمه‌ای از یک سری خصوصیات حیوانی است. توی هر انسانی می‌شه یک مجموعه از این خصوصیات رو پر رنگ‌تر دید. یکی خصوصیات سگ‌گونه اش بیشتره، یکی خصوصیات موش‌گونه‌اش بیشتره. خیلی اوقات مجموعهٔ خصوصیات شخصیتی یک نفر، به صورت هم‌راستا در جهت یک حیوان خاص قرار می‌گیرند. مثلاً ممکنه من ۲-۳ تا از خواص سگ‌ها را داشته باشم و ۲-۳ تا از خواص گربه‌ها و ... اما ممکنه یکی ۷-۸ تا از خواص یک حیوان را با هم داشته باشه، توی این جور مواقعه که این حیوان توی این انسان کاملاً مشهود می‌شه. خیلی راحت می‌شه یک سری از انسان‌ها را به یک حیوان خاص نظیر گرفت. علتش اینه که این انسان‌ها خصوصیات اون حیوان رو به صورت همراستا دارند. اما مثلاً یک انسانی رو به راحتی نمی‌شود به یک حیوان نظیر گرفت. علتش اینه که خصوصیات حیوانی که در این انسان است به صورت پراکنده است. از هر حیوانی ۱-۲ تا خاصیت توی این شخص هست و نمی‌شود یک حیوان ویژه را حیوان بارز این انسان نام برد. نکتهٔ جالب اینه که خصوصیات اخلاقی هر فردی توی چهره‌اش تأثیر می‌گذاره. بر اساس همین فرضیه علم چهره شناسی شکل گرفته است. با توجه به چرهٔ افراد ویژگی‌های فردی اشخاص را می‌شه با تقریب خوبی حدس زد.
من چندین مورد از انسان‌هایی که به راحتی می‌شه حیوان متناظرشون رو تشخیص داد دیده‌ام. مثلاً‌ یک تاجر آهنی رو می‌شناسم که مدیریت یک مؤسسهٔ اموزشی رو به عهده دارد. این آدم کاملاً شبیه موش‌های صحراییه. چهرهٔ کاملاً موش‌گونه، چشمانی که خیلی سریع به اطراف می‌چرخه، گوش‌ها و بینی بزرگ و مو‌های سیخ سیخی. کاملاً‌ یک موش صحرایی! و رفتار این آدم هم دست کمی از موش‌ها نداره، خیلی حریص و نا‌به‌سامان. بدون آروم و قرار و در جنب و جوش. شدیداً روی جزئیات تمرکز داره و خیلی سریع حرکت می‌کنه!
یادمه یک ناشر رو دیدم که در نگاه اول می‌شد تشخیص داد این انسان در واقع یک فیل است که در نقش یک انسان ظاهر شده است. آرام و دوست داشتنی. کمی شوخ و بسیار کاری. در عین حال به هنگام عصبانیت شدیداً غیر قابل کنترل. من کسی رو می‌شناختم که خیلی شبیه پاندا بود. ظاهرش شبیه خرس‌ها بود. کمی چاق بود و بدن پر مویی داشت. دست‌ها و پاها کشیده نبودند. چهار شونه بود و بدن خیلی سریع و چالاکی نداشت، اما زور زیادی داشت. رفتارش هم شبیه پانداها بود. آروم و بانمک. سرش به کارش خودش بود. وقتی عصبی می‌شد نه خودش رو می‌شناخت و نه خدا رو. خیلی جالبه اگر با این دید توی خیابون به مردم نگاه کنید حتماً نمونه‌های دیگه‌ای از انسان-حیوان‌ها رو می‌تونید ببینید.

2006-10-26

مادر؟

یکی از آشناهامون یک خانمیه که چند ساله از شوهرش جدا شده. بچه‌ها الآن پیش خودش هستند. من همیشه در مورد رفتارهای این خانم فکر می‌کردم. اکثر کارها رو خودش انجام می‌ده، حتی کارهای سخت رو. اما به کسی نمی‌گه که کمک نیاز داره. از سمتی همیشه در مورد این‌که تنهاست و تمام سختی‌ها رو به دوش داره شکایت می‌کنه. وقتی که شکوه و شکایت می‌کنه من توی چشماش شکوه و شکایت نمی‌بینم. من توی چشماش کنجکاوی و حس انتظار می‌بینم. به محض این‌که کسی توی جمع احساس دلسوزی می‌کنه و از سر همدردی جانب این خاوم رو می‌گیره، شروع می‌کنه با هیجان از سختی‌هایی که کشیده تعریف می‌کنه. اما مدل تعریف کردنش از سختی‌ها مثل کسی نیست که از سختی بگه! درست مثل یک خاطرهٔ ساده، مثل خاطرهٔ یک سفر. و برقی که توی چشمانش هست بیشتر می‌شه. کاملاً واضحه که اون سختی‌ها اصلاً مهم نیست. مهم اینه که یک نفر در مورد این خانم صحبت کنه و جانب‌داریشو بکنه. من حس می‌کنم که سختی‌ها و مشکلات بیشتر از اونچه که توی دید دیگران سخت و مشکل می‌آیند، توی دید این خانم یک ابزار میاند برای جلب توجه. شاید احتیاج شدید به همدردی داره، شاید احتیاج شدید به محبت داره!
برام جالب شد که روی این موضوع بیشتر فکر کنم. از دوست‌ها و آشناها در موردش پرسیدم و باهاش بیشتر آشنا شدم. هر دفعه که می‌دیدمش حس می‌کردم کمی حالت تهاجمی داره. خانم‌های دیگه بهش می‌گند شیر زن. چند بار توی حرف‌های خانمانشون شنیدم که از بی مردی ناراحتند، اما در مورد این خانم می‌گفتند فلانی که خودش شیر زنه! برام یک سؤال دیگه هم پیش اومد: «آیا یک شیر زن، به مرد نیاز نداره؟ آیا زنی که امور روزمرهٔ زندگی‌اش را بدون کمک یک مرد اداره می‌کنه یک شیر زن نام داره؟ آیا باقی خانم‌ها که شیر زن نیستند، تنها به علت نیاز به یک مرد در امور زندگی روزمره است؟ آیا مردها ابزاری برای انجام امور هستند که اگر نیازی به آن‌ها نباشه، وجودشان هم ضروری نیست؟». این سؤال باعث شد در مورد رفتارهای این خانم با مردها بیشتر توجه کنم. در مهمانی‌هایی که این خانم دعوت است، بلا استثنا لباسی که از همه بیشتر در چشم می‌آید را به تن داره. با صدای بسیار بلند صحبت می‌کنه. در بحث‌ها به زور شرکت می‌کنه ولو این‌که در مورد آن بحث تجربه‌ و دانشی نداشته باشه و تحلیل‌های کودکانه و غیر قابل قبول کنه. بلند می‌خنده، خندهٔ بلندی که به راحتی می‌توان مصنوعی بودن اون را شنید. شاید واقعاً به توجه و محبت نیاز داره. برام جالب شد بدونم شوهر سابقش چه طور آدمیه. اطلاعات زیادی به دست نیاوردم. تنها در این حد که مرد احساساتی بوده. اگر یک شوهر احساساتی داشته، چرا ازش جدا شده که حالا این‌طور تشنهٔ محبت و توجه باشه؟
جواب این سؤال موضوعی بود که بعد از فهمیدنش از فکر کردن در مورد این موضوع احساس خوبی نداشتم!
پسر بزرگ این خانم یک پسر خود محور و مغروره. چند بار اتفاق افتاد که من رفتار خیلی تند این پسر رو با مادرش دیدم. با خودم گفتم که عجب پسر بی‌وجدانیه! با عباراتی مثل ناخلف و ... زیاد موافق نیستم. مطمئنناً عصبانیت این پسر علتی داشته، اما خوب کمی کنترل بد نیست. وقتی علت عصبانیت پسر رو فهمیدم یک دفعه متوجه موضوع شدم. تمام موارد پرخاش پسر به مادر، با یک اشتباه کودکانه و مشخصاً عمدی مادر شروع شده بود. مادر از روی عمد چیزی گفته، پسر با پرخاشی مادرش را تنبیه می‌کنه. و من تازه یادم اومد که در تمام دفعاتی که من دیدم پسر به مادر پرخاش می‌کنه، مادر مقاومت نمی‌کنه! مادر ناراحت نمی‌شه! مادر در مورد پرخاش کردن پسرش شکوه و شکایت نمی‌کنه! در چشمانش رضایت دیده می‌شه! من یک بار لبخند مادر رو بعد از یک جنجال با پسر دیدم!
یه جا شنیده بودم که خیلی از خانم‌ها که از شوهرشون جدا می‌شند و یک پسر بزرگ‌تر دارند، کم کم احساساتی که نسبت به یک شوهر داشته‌اند رو نسبت به پسر بزرگترشون پیدا می‌کنند. اما ذره‌ای به این مطلب اعتقاد نداشتم. اصلاً برام معنی نداشت که همچین حسی ممکنه که به وجود بیاد! مگه می‌شه یک مادر، احساساتی قویتر از احساس مادری پرورش بده! اما در مورد این خانم دیدم که این مطلب حقیقت داره .... در مورد احساسات شوهرگرایانهٔ این خانم نسبت به پسرش نمی‌تونم هنوز چیزی بگم اما یک چیزی رو مطمئنم! این خانم تمایلات مازوخیستی داره! تمام سختی‌ها و مشکلاتی که این خانم با آن‌ها مشکل نداره و شوهر احساساتی که مورد پسند نبوده و از همه مهمتر رضایت از رفتارهای پرخاشگرانهٔ یک مرد دیگه! و اما نکته در همین‌جاست که این مرد پرخاشگر کسی نیست جز پسر بزرگ خودش! یک رابطهٔ مازوخیستی-سادیستی بین این مادر و پسر در حال جریانه که در حال حاظر از طریق الفاظ شکل می‌گیره. نمیدونم این امکان چه اندازه وجود داره که این رابطه کم کم شکل فیزیکی به خودش بگیره. شاید روزی نزدیک باشه که پسر دست روی مادر بلند کنه و یا شاید ...

2006-10-24

وجدان ساکت

توی تاکسی نشستم. منتظر بودیم که ماشین پر شه راه بیافتیم. ۴ نفر که نشستند، راننده اومد به کسی که جلو نشسته بود گفت: «آقا ببخشید! من حواسم نبود ماشین پر شده، به این آقا گفتم بیاد بشینه. میشه شما جا واز کنید این آقا بغل دستتون بشینه؟» پسری هم که جلو نشسته بود اومد و روی دنده نشست تا جا واز شده که اونیکی بشینه. راه افتادیم. با خودم فکر کردم که اگر من اون جلو نشسته بودم، امکان نداشت راحتی!!! و نرمی!!! صندلی پیکان رو از دست بدهم و بعد برم روی دنده بشینم! چرا که اون آدمی که بهش گفتند بیاد این‌جا بشینه خیلی راحت می‌تونست توی ماشین عقبی بشینه. می‌تونست صبر کنه، ۵ دقیقه یا ۱۰ دقیقه. اون کسی هم که اومد و نشست اشتباه کرد. چون با این کارش داشت مزاحم یکی دیگه می‌شد. با این کارش داشت به راننده این اجازه رو می‌داد که جلو ۲ نفر سوار کنه (خدا رو شکر چند ماهی هست که از این کابوس راحت شده‌ایم). راننده خیلی خوشحال اومد و نشست. مطمئنم اصلاً راجع به دروغی که گفته بود اونطوری که من فکر می‌کنم فکر نمی‌کرد. داشت فکر می‌کرد که خیلی آدم زرنگ و باهوشیه! از بقیهٔ همکاراش خیلی باهوش‌تره! از این راننده‌هایی که هیچی بلد نیستند و مثل بدبخت‌ها باید مسافر جور کنند خیلی بهتره! چون بدون هیچ دردسر و بحثی مسیری که همه با ۴ تا مسافر می‌رند رو داره با ۵ تا مسافر می‌ره! اصلاً به این نکتهٔ کوچیک فکر نکرد که برای کرایهٔ ۱ نفر (که واقعاً مبلغی نیست) به این راحتی به خودش اجازه داد دروغ بگه! به این راحتی شخصیت خودشو برای خودش مخفی کرد! به این راحتی خودشو گول می‌زنه و برای کرایه‌ٔ یک نفر تمرین می‌کنه که وجدانش ساکت باشه! این بدترین اتفاقیه که ممکنه برای یک نفر بیافته، این‌که وجدانش چیزی بهش نگه! آدمی که اونقدر پایین رفته که حتی وجدانش هم باهاش حرف نمی‌زنه واقعاً دلسوزی داره! و این راننده به این راحتی خودش رو به این درجه رسونده. به خاطر کرایه‌های ۱ نفر اضافه و ۱ بار توی صف زدن‌ها و ... قالپاق‌های پیکانش رو جدید بسته (که خوب صدا البته این موضوع بسیار پر اهمیته) و با این قضیه مشکلی نداره که وجدانش باهاش حرف نزنه!

راحت باش

امروز توی خیابون سوار یک رنوی زرد رنگ شدم. راننده یک آقای ۳۶-۳۷ ساله بود. یک فندک که شکل دلفین داشت از آینهٔ ماشین آویزون بود و داشت نوار بنیامین گوش می‌کرد. ماشین بوی غلیظ سیگار می‌داد. یک سیگار تازه روشن کرده هم دستش بود. راه افتادیم، یه خورده رفتیم جلوتر. راننده سرفهٔ خشک و ناقصی کرد. چند با تکرار شد. باز یه خورده جلوتر دوباره از همون سرفه‌های خشک و ناقص. همین‌طور که می‌رفتیم، راننده سرفه‌های خشک و ناقص می‌کرد. بعد از من پرسید: «آقا دود سیگارم که اذیتت نمی‌کنه؟» یک نگاه بهش کردم. مطمئن بودم این‌که رنگ ماشینش زرده، یا این‌که یک دلفین از آینهٔ ماشینش آویزون کرده ربطی به سرفه‌های خشک و ناقصش نداره. خواستم بهش بگم مرد حسابی، تو داری می‌میری! ریه‌هات مثل بشکه‌ٔ قیر شده، نفس نمی‌تونی بکشی! من رو چی کار داری؟ خودتو نیگاه کن ببین چه طوری داری اذیت می‌شی! اما نگفتم. مثل خیلی چیز‌های دیگه که باید بگم و نمی‌گم. فقط نگاهش کردم و گفتم: «نه آقا، راحت باش!».

2006-10-15

هر روز صبح

هر روز صبح از خونه به کوچه می‌رم. از کوچه به خیابون. از خیابون به بزرگراه. هر روز صبح مردم رو توی خیابون می‌بینم که دارند با عجله، با نگرانی، با خمیازه، با شادی، با امید، با نفرت، با علاقه سراغ کار و تحصیل می‌رند تا آینده‌ای رو که دیشب توی ذهنشون دیدند به دست بیارند. خیلی ها به آیندهٔ خاصی فکر نکردند. یا بهش احتیاجی نداشتند یا وقت فکر کردن بهش رو نداشتند.
هر روز می‌شه ۶۰ تا آدم دید؛۶۰ رؤیای شبانه؛ ۶۰ آیندهٔ رؤیایی؛ ۶۰ نا امیدی؛ ۶۰ شکست و ای کاش (واقعاً ای‌کاش) ۶۰ برخاستن و ۶۰ امید!
هر کدوم از آدم‌هایی که تو نگاه اول اصلاً آدم‌های مهمی نیستند؛ اصلاً توجهی جلب نمی‌کنند و احتمال مؤثر بودنشون توی چرخهٔ حیات بقیه کم به‌نظر می‌رسه، برای خودش داستانی برای تعریف کردن داره؛ تجربه‌ای برای تقسیم کردن و خاطره‌ای برای بازگو کردن.