2006-10-15

هر روز صبح

هر روز صبح از خونه به کوچه می‌رم. از کوچه به خیابون. از خیابون به بزرگراه. هر روز صبح مردم رو توی خیابون می‌بینم که دارند با عجله، با نگرانی، با خمیازه، با شادی، با امید، با نفرت، با علاقه سراغ کار و تحصیل می‌رند تا آینده‌ای رو که دیشب توی ذهنشون دیدند به دست بیارند. خیلی ها به آیندهٔ خاصی فکر نکردند. یا بهش احتیاجی نداشتند یا وقت فکر کردن بهش رو نداشتند.
هر روز می‌شه ۶۰ تا آدم دید؛۶۰ رؤیای شبانه؛ ۶۰ آیندهٔ رؤیایی؛ ۶۰ نا امیدی؛ ۶۰ شکست و ای کاش (واقعاً ای‌کاش) ۶۰ برخاستن و ۶۰ امید!
هر کدوم از آدم‌هایی که تو نگاه اول اصلاً آدم‌های مهمی نیستند؛ اصلاً توجهی جلب نمی‌کنند و احتمال مؤثر بودنشون توی چرخهٔ حیات بقیه کم به‌نظر می‌رسه، برای خودش داستانی برای تعریف کردن داره؛ تجربه‌ای برای تقسیم کردن و خاطره‌ای برای بازگو کردن.

No comments: