2006-10-24

وجدان ساکت

توی تاکسی نشستم. منتظر بودیم که ماشین پر شه راه بیافتیم. ۴ نفر که نشستند، راننده اومد به کسی که جلو نشسته بود گفت: «آقا ببخشید! من حواسم نبود ماشین پر شده، به این آقا گفتم بیاد بشینه. میشه شما جا واز کنید این آقا بغل دستتون بشینه؟» پسری هم که جلو نشسته بود اومد و روی دنده نشست تا جا واز شده که اونیکی بشینه. راه افتادیم. با خودم فکر کردم که اگر من اون جلو نشسته بودم، امکان نداشت راحتی!!! و نرمی!!! صندلی پیکان رو از دست بدهم و بعد برم روی دنده بشینم! چرا که اون آدمی که بهش گفتند بیاد این‌جا بشینه خیلی راحت می‌تونست توی ماشین عقبی بشینه. می‌تونست صبر کنه، ۵ دقیقه یا ۱۰ دقیقه. اون کسی هم که اومد و نشست اشتباه کرد. چون با این کارش داشت مزاحم یکی دیگه می‌شد. با این کارش داشت به راننده این اجازه رو می‌داد که جلو ۲ نفر سوار کنه (خدا رو شکر چند ماهی هست که از این کابوس راحت شده‌ایم). راننده خیلی خوشحال اومد و نشست. مطمئنم اصلاً راجع به دروغی که گفته بود اونطوری که من فکر می‌کنم فکر نمی‌کرد. داشت فکر می‌کرد که خیلی آدم زرنگ و باهوشیه! از بقیهٔ همکاراش خیلی باهوش‌تره! از این راننده‌هایی که هیچی بلد نیستند و مثل بدبخت‌ها باید مسافر جور کنند خیلی بهتره! چون بدون هیچ دردسر و بحثی مسیری که همه با ۴ تا مسافر می‌رند رو داره با ۵ تا مسافر می‌ره! اصلاً به این نکتهٔ کوچیک فکر نکرد که برای کرایهٔ ۱ نفر (که واقعاً مبلغی نیست) به این راحتی به خودش اجازه داد دروغ بگه! به این راحتی شخصیت خودشو برای خودش مخفی کرد! به این راحتی خودشو گول می‌زنه و برای کرایه‌ٔ یک نفر تمرین می‌کنه که وجدانش ساکت باشه! این بدترین اتفاقیه که ممکنه برای یک نفر بیافته، این‌که وجدانش چیزی بهش نگه! آدمی که اونقدر پایین رفته که حتی وجدانش هم باهاش حرف نمی‌زنه واقعاً دلسوزی داره! و این راننده به این راحتی خودش رو به این درجه رسونده. به خاطر کرایه‌های ۱ نفر اضافه و ۱ بار توی صف زدن‌ها و ... قالپاق‌های پیکانش رو جدید بسته (که خوب صدا البته این موضوع بسیار پر اهمیته) و با این قضیه مشکلی نداره که وجدانش باهاش حرف نزنه!

No comments: