2006-10-24

راحت باش

امروز توی خیابون سوار یک رنوی زرد رنگ شدم. راننده یک آقای ۳۶-۳۷ ساله بود. یک فندک که شکل دلفین داشت از آینهٔ ماشین آویزون بود و داشت نوار بنیامین گوش می‌کرد. ماشین بوی غلیظ سیگار می‌داد. یک سیگار تازه روشن کرده هم دستش بود. راه افتادیم، یه خورده رفتیم جلوتر. راننده سرفهٔ خشک و ناقصی کرد. چند با تکرار شد. باز یه خورده جلوتر دوباره از همون سرفه‌های خشک و ناقص. همین‌طور که می‌رفتیم، راننده سرفه‌های خشک و ناقص می‌کرد. بعد از من پرسید: «آقا دود سیگارم که اذیتت نمی‌کنه؟» یک نگاه بهش کردم. مطمئن بودم این‌که رنگ ماشینش زرده، یا این‌که یک دلفین از آینهٔ ماشینش آویزون کرده ربطی به سرفه‌های خشک و ناقصش نداره. خواستم بهش بگم مرد حسابی، تو داری می‌میری! ریه‌هات مثل بشکه‌ٔ قیر شده، نفس نمی‌تونی بکشی! من رو چی کار داری؟ خودتو نیگاه کن ببین چه طوری داری اذیت می‌شی! اما نگفتم. مثل خیلی چیز‌های دیگه که باید بگم و نمی‌گم. فقط نگاهش کردم و گفتم: «نه آقا، راحت باش!».

No comments: